السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

510

سيره معصومان ( فارسي )

خانه‌اى رفت . خون او جارى بود . وى مىگفت : خداوندا از من براى عثمان بگير تا راضى شود . و در روايتى ديگر آمده است : از من به عثمان بده تا راضى شود . چون چكمه‌هايش پر از خون و سنگين شد به غلامش گفت : از پشت مرا بگير و به جايى برسان كه نشناسندم . من مانند امروز پيرى را نديدم كه خونش بىارزشتر از من باشد . طلحه به بصره درآمد و در خانه‌اى مخروبه جاى گرفت و در همانجا بمرد . ابن اثير گويد : كسى كه به طلحه تير انداخت مروان بن حكم بود . همچنين گفته‌اند : « كس ديگرى غير از مروان به طلحه تير زد » . انگيزهء مروان از اين اقدام ، انتقام گرفتن از خون عثمان بود و چون طلحه كشته شد او را در ميان بنى سعد به خاك سپردند . طبرى گويد : وقتى طلحه به بصره وارد شد به اين اشعار تمثّل جست و زبير نيز چنين گفته بود : اگر حوادث مرا آماج خود گرفته‌اند و من در تير انداختنم به آنها خطا كردم . همانا تباه شدم هنگامى كه پيروى كردم تيرى را از روى سفاهت ، سفيه نبودم و دورانديشىام از بين رفت . همچون اسبى كه دم خود را ميان دو پاى خود در آورده پشيمان شد . زيرا رضايت بنى سهم را به رغم خود خريدم . ايشان را به پراكندگى خاندان اطاعت كردم . پس آنان خون و گوشت مرا براى درندگان افكندند . عايشه مردم را تحريك مىكرد . مضريان بصره بر مضريان كوفه حمله آوردند و آنان را بازگرداندند . رايت سپاه على ( ع ) در روز جنگ جمل به دست فرزندش ، محمد بن حنفيه ، بود . على ( ع ) به پشت محمد زد و گفت : حمله كن . پس محمد به جلو رفت تا جايى كه راهى جز پيش رفتن در برابر نيزه‌ها نبود . على ( ع ) گفت : بىمادر پيش برو . محمد ترديد كرد . پس آن حضرت ، رايت را از دست او گرفت و گفت : اى پسرم ! پيش روى من . ابن ابى الحديد در روايتى ديگر گويد : على ( ع ) به محمد گفت : حمله كن محمد اندكى درنگ كرد . على ( ع ) باز به او گفت : حمله كن . پس امير المؤمنين ( ع ) به وى گفت : مگر تيرها را نمىبينى كه بر سر ما باريدن گرفته ؟ پس به سينهء محمد زد و فرمود : كاش رگى از مادر در تو بود . سپس رايت را از او گرفت و آن را جنباند و گفت : « نيزه بزن همچون نيزه زدن پدرت تا ستوده شوى . در جنگ بركتى نيست اگر شعله‌ور نشود با نيزه‌هاى استوار . » آنگاه آن حضرت حمله كرد و مردم نيز به دنبال او يورش بردند و لشكر بصره را درهم شكستند . به محمد گفته شد : چرا پدرت تو را در جنگ شركت داد و حسن و حسين ( ع ) را از داخل شدن در آن ، بازداشت . پاسخ داد : آن دو به منزلهء چشمهاى پدرم بودند و من به مانند